تبليغاتX
ابر من ببار !
همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود ... دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم


ابر من ببار !








 

 

 

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده ام ،  که دم به دمش کار شستشوست !

 

 

 

 

* *

 

 


وقتـي كه بغــض توي گلــويم غــريب مـــانـد
از قـصـه ام كتـــابِ دلـت بي نصــيب مــانــد !

 

از اولــش نخــواندي ام و آخــرش رســـيد ....
 پايان...!  فقط همين دو سه حرف عجيب ماند

 

لبـخند مي زدي .. دل مـن مي رســيد .. حيف !
در ذهـن قاب طعـم لبـت شكل  "سيب "  ماند ..

 

بي تـو بــراي آن همــــــه حــرف نگفتــــه ام
تنـها پنــــــــاه ِ شــانه ي " امّن يُجيـب " ماند

 

افسوس ... محو  ف ا ص ل ه  دستت تمام عمر
با نامـــه ي مچـــاله شـــده تـوي جيـــب مــانـد

 

 

 

 

* *

 

 


" م ر ي م "

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07 ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 


از تو كه پنهان نيست ،
گاهي شك ميكنم  ...

 

 

 

 

*

 

 


تو


چراغهاي خيابان


هزار نقطه ي روشن


من

 

*

 

چطور
به قلب اين همه آدم
خدا
حواست هست ؟

 

 

 

*

 

 

" م ر ی م "

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02 ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

 

 

 

*

 

 

 

 

خيلي كتابها هستن كه خوندنشون آدم رو سير نميكنه . هميشه و تا آخر عمر با آدمن ، هر جا و هر لحظه . " شازده كوچولو " يكي از اون كتاباس . البته ترجمه ي آقاي محمد قاضي رو از ترجمه ي ديگه اي كه از احمد شاملو هست خيلي بيشتر دوست دارم . بارها و بارها خوندمش ومطمئنم كه  بازم مي خونم .
اما با چند صفحه ي اين كتاب زندگي ميكنم ! جايي كه شازده كوچولو روباه رو مي بينه ...

 

 

 


* ‌* ‌*

 

 

 

 


شازده كوچولو بعد از مدتها راه پيمايي از ميان شنها و سنگها و برفها عاقبت راهي پيدا  كرد ، و راه ها همه
به آدمها مي رسند .


شازده كوچولو سلام كرد .
آنجا گلستاني پر از گلهاي سرخ شكفته بود .
گلهاي سرخ گفتند :  سلام .
شازده كوچولو به آنها نگاه كرد . همه به گل او شباهت داشتند . مات و متحير از آنها پرسيد :
_  شما كه هستيد ؟
گلها گفتند : ما گل سرخيم !
شازده كوچولو آهي كشيد و خود را بسيار بدبخت احساس كرد . گلش به او گفته بود كه در عالم بي همتا است . ولي اينك پنج هزار گل ديگر ، همه شبيه به گل او در يك باغ بودند .
با خود گفت  : " اگر گل من اين گلها را مي ديد بور ميشد ... سخت به سرفه مي افتاد ، و براي آنكه مسخره اش نكنند خود را به مردن مي زد . من هم مجبور ميشدم به پرستاري از او تظاهر كنم ، وگرنه براي تحقير من هم كه بود به راستي مي مرد ... "

بعد باز با خود گفت : " من گمان ميكردم كه با گل بي همتاي خود گنجي دارم ، و حال آنكه فقط يك گل سرخ معمولي داشتم . من با آن گل و آن سه آتشفشان كه تا زانويم مي رسند ، و يكي از آنها شايد براي هميشه خاموش بماند ، نميتوانم شاهزاده ي بزرگي به حساب بيايم ... "

و همانطور كه روي علفها دراز كشيده بود به گريه افتاد .


 
*

 

در اين هنگام بود كه روباه پيدا شد .


روباه گفت : سلام !
شازده كوچولو سربرگرداند و كسي را نديد ولي مودبانه جواب سلام داد .
صدا گفت : من اينجا هستم ، زير درخت سيب ...
شازده كوچولو پرسيد : تو كه هستي ؟ چه خوشگلي ! ...
روباه گفت : من روباه هستم .
شازده كوچولو به او تكليف كرد كه بيا با من بازي كن . من آنقدر غصه به دل دارم كه نگو ...
روباه گفت : من نميتوانم با تو بازي كنم . مرا اهلي نكرده اند .
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت " ببخش !
اما پس از كمي تامل باز گفت :
_ " اهلي كردن " يعني چه ؟
روباه گفت : تو اهل اينجا نيستي . پي چه مي گردي ؟
شازده كوچولو گفت : من پي آدمها مي گردم . " اهلي كردن " يعني چه ؟
روباه گفت : آدمها تفنگ دارند و شكار ميكنند . اين كارشان آزارنده است . مرغ هم پرورش مي دهند و تنها فايده شان همين است . تو پي مرغ مي گردي ؟
شازده كوچولو گفت : نه ، من پي دوست مي گردم . نگفتي " اهلي كردن " يعني چه ؟
روباه گفت : "اهلي كردن " چيز بسيار فراموش شده اي است ، يعني " علاقه ايجاد كردن ..."
_ علاقه ايجاد كردن ؟
روباه گفت : البته . تو براي من هنوز پسر بچه اي بيش نيستي ، مثل صدها هزار پسر بچه ي ديگر ، ومن نيازي به تو ندارم . تو هم نيازي به من نداري . من نيز براي تو روباهي هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر . ولي تو اگر مرا اهلي كني هر دو به هم نيازمند خواهيم شد . تو براي من در عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود ...
شازده كوچولو گفت : كم كم دارم مي فهمم ... گلي هست .... ومن گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلي كرده است ...
روباه گفت : ممكن است . در كره ي زمين همه جور  چيز ميشود ديد ...
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت : آنكه من مي گويم در زمين نيست .
روباه به ظاهر بسيار كنجكاو شد و گفت :
_ در سياره ي ديگري‌ است ؟
_ بله .
_ در آن سياره شكارچي هم هست ؟
_ نه .
_ چه خوب ! ... مرغ چطور؟
_ نه .
روباه آهي كشيد و گفت : حيف كه هيچ چيز بي عيب نيست .
ليكن روباه به فكر قبلي خود بازگشت و گفت :
_ زندگي من يكنواخت است . من مرغها را شكار ميكنم وآدمها مرا . تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يكسان . به همين جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد . ولي تو اگر مرا اهلي كني زندگي من همچون خورشيد روشن خواهد شد . من با صداي پايي آشنا خواهم شد كه با صداي پاهاي ديگر فرق خواهد داشت . صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولي صداي پاي تو همچون نغمه ي موسيقي مرا از لانه بيرون خواهد كشيد . بعلاوه ، خوب نگاه كن ! آن گندمزارها را در آن پايين مي بيني ؟ من نان نميخورم و گندم در نظرم چيز بي فايده اي است .گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازند و اين جاي تاسف است ! اما تو موهاي طلايي داري . و چقدر خوب خواهد شد آن وقت كه مرا اهلي كرده باشي ! چون گندم كه به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت . آن وقت من  صداي وزيدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت ...
روباه ساكت شد ومدت زيادي به شازده كوچولو نگاه كرد . آخر گفت :
_ بي زحمت .... مرا اهلي كن !
شازده كوچولو در جواب گفت : خيلي دلم ميخواهد ، ولي زياد وقت ندارم . من بايد دوستاني پيدا كنم و خيلي چيزها هست كه بايد بشناسم .
روباه گفت : هيچ چيزي را تا اهلي نكنند نميتوان شناخت . آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند . آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دكان مي خرند ، اما چون كاسبي نيست كه دوست بفروشد آدمها بي دوست و آشنا مانده اند . تو اگر دوست ميخواهي مرا اهلي كن !
شازده كوچولو پرسيد : براي اين كار چه بايد كرد ؟
روباه در جواب گفت : بايد صبور بود . تو اول كمي دور از من به اين شكل لاي  علفها مي نشيني . من از گوشه ي چشم به تو نگاه خواهم كرد و تو هيچ حرف نخواهي زد . " زبان سرچشمه ي سوء تفاهم هاست " . ولي تو هر روز مي تواني قدري جلوتر بنشيني .

 

فردا شازده كوچولو باز آمد .


روباه گفت :
_ بهتر بود به وقت ديروز مي آمدي . تو اگر مثلا" هر روز ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه به بعد كم كم خوشحال خواهم شد و هر چه بيشتر وقت بگذرد احساس خوشحالي من بيشتر خواهد بود . سر ساعت چهار نگران و هيجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختي پي خواهم برد . ولي گر در وقت نامعلومي بيايي دل مشتاق من نميداند كي خود را براي استقبال تو بيارايد ... آخر در هر چيز بايد آييني باشد .
شازده كوچولو پرسيد : " آيين " چيست ؟
روباه گفت : اين هم چيزي است بسيار فراموش شده ، چيزي است كه باعث مي شود روزي با روزهاي ديگر و ساعتي با ساعتهاي ديگر فرق پيدا كند . مثلا" شكارچيان من براي خود آييني دارند : روزهاي پنجشنبه با دختران ده مي رقصند . پس پنجشنبه روز نازنيني است . من در آن روز تا پاي تاكستانها به گردش مي روم . اگر شكارچيها هر وقت دلشان مي خواست مي رقصيدند روزها همه به هم شبيه مي شدند و من ديگر تعطيل نميداشتم .

بدين گونه شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و همينكه ساعت وداع نزديك شد روباه گفت :
_ آه ... ! من خواهم گريست .
شازده كوچولو گفت : گناه از خود تو است . من كه بدي به جان تو نميخواستم . تو خودت خواستي كه من تورا اهلي كنم ...
روباه گفت : درست است .
شازده كوچولو گفت : در اين صورت باز گريه خواهي كرد ؟
روباه گفت : البته .
شازده كوچولو گفت : ولي گريه هيچ سودي به حال تو نخواهد داشت .
روباه گفت : به سبب رنگ گندمزار گريه به حال من سودمند خواهد بود.
و كمي بعد به گفته افزود : يك بار ديگر برو و گلهاي سرخ را تماشا كن . آن وقت خواهي فهميد كه گل تو در دنيا يگانه است . بعد ، برگرد و با من وداع كن ، و من به رسم هديه رازي براي تو فاش خواهم كرد .

 

شازده كوچولو رفت و باز به گلهاي سرخ نگاه كرد . به آنها گفت :
_ شما هيچ به گل من نمي مانيد . شماهنوز چيزي نشده ايد .كسي شما را اهلي نكرده است و شما نيز كسي را اهلي نكرده ايد . شما مثل روزهاي اول روباه من هستيد . او آن وقت روباهي بود مثل صدها هزار روباه ديگر . اما من اورا با خود دوست كردم و او حالا در دنيا بي همتا است .
وگلهاي سرخ سخت رنجيدند .
شازده كوچولو گفت :
_ شما زيباييد ولي درونتان خالي است . به خاطر شما نمي توان مرد . البته گل سرخ من در نظر يك رهگذر عادي به شما مي ماند ولي او به تنهايي از همه ي شما سر است . چون من فقط به او آب داده ام ، فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته ام ، فقط اورا پشت تجير پناه داده ام ، فقط كرمهاي او را كشته ام ( به جز دو يا سه كرم كه براي او پروانه شوند ) ، چون فقط به شكوه و شكايت او ، به خودستايي او ، و گاه نيز به سكوت او گوش داده ام . زيرا او گل سرخ من است .

آنگاه پيش روباه بازگشت وگفت :
_ خداحافظ ! ...
روباه گفت : خداحافظ و اينك راز من كه بسيار ساده است :


بدان كه جز با چشم دل نميتوان خوب ديد . آنچه اصل است از ديده پنهان است .
شازده كوچولو براي اينكه به خاطر بسپارد تكرار كرد:
_ آنچه اصل است از ديده پنهان است .
_ آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمري است كه تو به پاي او صرف كرده اي .
شازده كوچولو براي اينكه به خاطر بسپارد تكرار كرد :
_ عمري است كه من به پاي گل خود صرف كرده ام .
روباه گفت : آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند ولي تو نبايد فراموش كني . تو هر چه را اهلي كني هميشه مسئول آن خواهي بود . تو مسئول گل خود هستي ...
شازده كوچولو براي آنكه به خاطر بسپارد تكرار كرد :
_ من مسئول گل خود هستم ...

 


"
از كتاب شازده كوچولو
اثر آنتوان دو سنت اگزوپري
ترجمه ي محمد قاضي
"

 

 

 

*

 

 

" م ر ی م "

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27 ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

 

 

*

     *

          *

 

 


لبخند نزن ! كه قلب سنـگم زخميست
در تيررســم  نيــا !  تفنگـم زخميست
اي مـــاه مـرددم ! همــان دور بمــان
نزديـك دلــم  نيـا ، پلنــگم زخمـيست

 

 

 

*

 

 

" م ر ي م "

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21 ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

 

 

:(

 

 

شكر خدا كه لازم نيست بيشتر از يك ماه در دادگاه اطفال حاضر باشم ! عذاب ميكشم . حسابي روحيه م  خراب

ميشه .
ديروز اولين باري بود كه بدون هيچ تصور قبلي از همچين دادگاهي رفتم و در جلساتش حاضر شدم . فكر ميكردم

احتمالا بايد بزهكاران كوچك تازه كار وارد بشند و دادگاه ضمن تذكر و احيانا اقدامي جهت تاديبشون راي بده و

راهي كانونشون كنه . اما قضيه از اين حرفها گذشته . حالا ديگه بزهكاران كوچك هم بزرگ شدن . شبيه آدم

بزرگها .

 

 

ديروز كنار پنجره ي كثيف شعبه كه به سمت يك زمين زشت باز ميشد نشستم و فقط گوش دادم .
اول دو تا پسر بچه اومدند . سي دي غيرمجاز فروخته بودند . قاضي كه شايد عادي شده بود براش تكرار اين

طور وقايع ، با شوخ طبعي ش شروع كرد به پرسيدن . يكي از پسرها چاق بود با يه كيسه اي حاوي دو تا

ساندويچ ! اون يكي  لاغر بود و انگار هيچ چيز اين دنيا براش اهميت نداشت . مدام از پنجره بيرون رو تماشا

ميكرد .
شناسنامه نداشتن همراهشون . پدر و مادرشون هم كاملا غيرقابل دسترس بودن !

  قاضي رو به من كرد و پرسيد كه فكر ميكنم چند ساله باشن ؟ اگر بالاي 15 سال بودن

جرمشون سنگين تر ميشد . پسر بچه دومي  بنا به دستور قاضي نگاهم كرد . گفتم 14 !
قاضي گفت كه در آينده حتما سرم كلاه ميره !
پسرها رفتند . اولي با گريه و دومي بي تفاوت .

 

 

بعد دختري رو آوردند كه فراري بود . اعتیاد داشت به شیشه .  پدرش 6 تا زن داشت و البته  معتاد هم بود . مادر نداشت .

ميگفت پدرم مدام تهمت ميزد . از خونه بيرونم ميكرد . نتونستم اونجا بمونم و فرار كردم .
بعدش هم كه معلوم بود
خانمي كه به گفته ي خودش چندين سال خارج از كشور اقامت داشت و يكي از مراجعين بود اظهار نظر كرد كه :

بهتر نبود به جاي فراري شدن ميرفتي هنري ياد ميگرفتي ؟ ! يا اينكه تحصيلت رو ادامه ميدادي ؟ آتيش گرفتم !

باهاش جرو بحثم شد كه آخه توي اين شرايط ؟ دلش خيلي خوش بود .
بعدا قاضي گفت كه اگر به پاك تهمت ناپاك بودن بزني كم كم ناپاك ميشه .

 

 

سومين نفر هم باز يك دختر فراري بود كه جريانش گفتن نداره .

 

 

برگشتم .
اما تمام روز با خودم فكر ميكردم بايد به شرايط هم فكر كنيم . شايد اگر اين دخترها شرايط زندگيشون اين نبود

حالا آدم ديگه اي بودن .

 

 


بزرگ بخشنده ،
به خاطر خانه ، خانواده ، و لطفي كه باعث شده راه كج نرم ممنونم.

 

 

 

 


*‌‌ * *

 

 

باران توي راه است ؟
كاش باشد  ...

 

 

* * *

 

 

 

اين باد كه بي قرار  ...  يعني باران ؟
اين بغض ادامه دار  ...  يعني باران ؟
اي ابرك دل نــازك خوش بـــاور من !
كي حـرف دل بهـــــار يعنــي بــاران ؟

 

 

 

 

" م ر ي م "

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14 ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

 

*

 

 

 

كي خواستم انتــــظار را پاك كنيد ؟
از آيــــنه ام غبــــار را پـــاك كنيد ؟
با پاك كن   سكوت   لطفــا برويــد ،
از تقــويمم  " بهــار "  را پاك كنيد

 

 

 

. . .

 

 

 

"  م ر ی م  "

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07 ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

 

 

روی خـوش  سرنوشـــت  پهلوی درخت

این بار چه می نوشـت ، پهلوی درخت ؟

باران ، گل ، غـزل  ،  فراوان لبخــند ...

مـا بوديـم و بهشــت ...  پهلوي درخــت  

 

 

 

*  "  *  "  *

 

 

 

" م ر ي م "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29 ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

اول ـ سلام

دوم ـ با یک دنیا دلتنگی برای این دنیای مجازی کوچکم برگشتم .

سوم ـ از تمام دوستانی که قدم رنجه کردند و فرصت نشد تشکر کنم عذر میخوام . از همگی ممنونم ...

آخر ـ من بی معرفت نیستم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27 ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

 

......

 

 

 

تو دور شدی ... ،  نشـد صدایت بکنم

دل  را "  صنــم گریــزپایــت  " بکنم !

ای  قایــق کاغـــذی  رسـیدیــم به آب ...

وقـتـــش شـــــده آرام رهـــــایـت بـکنم

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

" م ر ی م "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10 ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط مریم موحدان   | 


 

 

*

 


بی دست و دلم ... زبانم الــکن مانده
ابر کسـلم  خشـک و ســترون مـانده
از روی پـل صـراط  لطـف
 تو ، هــمه
افسوس ... گذشــتند و دل من مــانده

 

 

*

 


این روزها ، انگار بیشتر از قبل مراقبمی . گاهی حس میکنم که دستهات نزدیکن . انگار همه جا

کنارمی .
گاهی با خودم فکر میکنم شاید این هم جزو همون امتحاناتی  باشه که پایان هر دوره بزرگتر شدن می

گیری ! من تا بحال خیلی رد شدم ، اما گاهی هم شده که قبول بشم . اونوقت حس میکنم از قبل بهت

نزدیکتر شدم و بیشتر دوستم داری . اونوقت هر روز حالم رو میپرسی . دنیات به روم لبخند میزنه و

روزی چند بار میشه که ازم سراغ بگیری .

 اما گاهی که نمره ی تک میگیرم و ردم میکنی اونقدر باید

برای امتحان بعدی بخونم و بخونم و بخونم تا دلت راضی بشه یه بار دیگه به برگه ی پر از اشتباهم

نگاه کنی !


کمکم کن مهربونم  ... !
سخت نگیر !
ردم نکن  ... !

 

* * *

 

 

" م ر ی م "

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29 ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط مریم موحدان   |